شگفتانه
امیدوارم لحظاتی شگفت را در این وبلاگ سپری کنید
ناگهان چشمش به عکس و نامی بسیار آشنا گره خورد. تعجب کرد... اصلا خبر نداشت که تا ساعتی دیگر مراسم ختم برگزار می شود. آدرس را خواند و با عجله حرکت کرد. می خواست برای آخرین بار به ملاقات دوستانی برود که یادش را گرامی می داشتند.
طبق عادت آگهی های ترحیم روزنامه را می خواند.
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت
19:36 توسط پيچك| |



