شگفتانه
امیدوارم لحظاتی شگفت را در این وبلاگ سپری کنید
ناگهان چشمش به عکس و نامی بسیار آشنا گره خورد. تعجب کرد... اصلا خبر نداشت که تا ساعتی دیگر مراسم ختم برگزار می شود. آدرس را خواند و با عجله حرکت کرد. می خواست برای آخرین بار به ملاقات دوستانی برود که یادش را گرامی می داشتند. گفت: جائی که می روی مردمی داره که می کشنت نکنه غصه بخوری من همه جا با توام تو تنها نیستی . در وجودت عشق می گذارم که بگذری قلب می گذارم که جا بدهی اشک می دهم که همراهیت کنه مرگ که بدانی برمی گردی پیش خودم. روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد وبهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سر وسینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن... وسنت بیش از همه رنج می برد و از درس و سواد و بسیاری حقوق انسانی و امکانات اجتماعی و آزادی رشد وکمال و پرورش و تغذیه روح و اندیشه محروم است وحتی بنام اسلام حقوق امکاناتی را که خود اسلام به زن داده است از وی باز گرفته اند و نقش اجتماعی او را در حد یک ماشین رختشوئی وارزش انسانی اش را در شکل مادر بچه ها پائین آورده اند. "معلم شهید دکتر علی شریعتی" یک ضربه یک شکست یک نومیدی عشقی یا حتی پیروزی ای که درست درکش نمی کنیم می تواند باعث بزدلی و عدم پیش رفتن ما شود. جادوگر هنگامی که می خواهد نیروهای نهانش را رشد بدهد باید اول خود را از این نقطه ی کنترل چی رها کند و برای این کار باید زندگی اش را مرور واین نقطه را کشف کند. طاقت فرسودگیم هیچ نیست درپی ویران شدن آنیم آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانیم آمده ام با آتش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانیم خوب ترین حادثه می دانمت خوب ترین حادثه می دانیم؟! حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانیم حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام ها!به کجا می کشیم خوب من؟ ها!نکشانی به پشیمانی ام زندگی رسم خوشایندی است ... زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق . زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ... از یاد من و تو برود! ما باید باهم باشیم شاید ایمن نباشیم اما... حتما شاد خواهیم بود . آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نبندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه ام تا بگویمت : اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست؟ بگذار تا بگویمت : این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آنچنان که : اگر ببینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت بیمار خنده های توام بیشتر بخند! خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب! 











